آترینآترین، تا این لحظه: 13 سال و 11 ماه و 10 روز سن داره

آترین کوچولو

از شیر گرفتنهااااااا

عزیز دلم این روزا دارم سعی میکنم می می رو ازت بگیرم ولی خیلی سخته تو مسافرت که بودیم نمیشد ، اما می می مامان رو هم با اون دندونای کوچولوت زخم کردی بد جوری دیروز و امروز دو روزه که از صبح که بیدار میشی تا آخر شب اصلا بهت نمیدم بخوری،هر دفعه هم که حرفشو میزنی حواستو با بازی و چیزهای دیگه پرت میکنم عروسکم، دیشب دیگه خیلی گیر داده بودی آخه میمی که نمیخوری تو طول روز لالا هم نمیکنی،دیگه دور و بر ساعت 7 ،8 منگ میشی وهی میخوایی،دیشب کلی راه بردمت تا دم خواب میرفتی اما یکهو میپریی اما بلاخره موفق شدم بخوابونمت،شب قبلم اینقدر خسته بودی که همینکه بابا یکم یکی دو قدم راه بردت غش کردی(الهی جیگرکم).داشتم میگفتم دیشب خیلی گیر دا...
28 آبان 1393

شمال 22 آذر نور

5شنبه ای 22 آذر بابا یکهویی گفت بیاید فردا بریم شمال،آخه عمو فرزادت که دانشگاه قبول شده اونجا یه خونه براش گرفتن،تو نور،خلاصه راهی شدیم ،مامانم نمیدونم چرا جوشهای عجیبی زده بودم که خلاصه با دکتری که 5شنبه شب و جمعه صبح رفتم احتمال آبله مرغون رو دادن خلاصه با همه این تفاسیر راهی شدی هوا خیلی باحال بود ،من تا بحال زمستون شمال نرفته بودم روز شنبه ای که رفته بودیم لب دریا بعضیها رفته بودن تو آب،راستی اونجا کنار دریا بابا با این سفره یکبار مصرفها برات سورتمه درست کرد کلی رو ماسه ها اینور اونور کشیدت ،اما از احوالات مامانیم اینکه جوشها زیادتر شده بودن و هی لرز داشتم اونجا شما هی بازی میکردید و من از سرما میلرزیدم،روز بعدشم رفتیم تله کابین&nb...
24 آبان 1393

بدون عنوان

عروسک قشنگم  امروز با هم رفتیم بیرون تا برا مامان بوت بخریم،تو کلی برا خودت شیطونی کردی قشنگم ،هی تا یه جایی چمن  میدیدی بدو بدو میرفتی روش راه میرفتی عزیزم  رو صندلی نشسته بودیم و یه خانومه کنارمون نشست ،هی قربون صدقه ات میرفت،بعد بهت گفت اسمت چیه و  گفتی آنا،عروسکم خوش تیپ مامان،بوس س سسسسسسس راستی آلان کلی چیزا بلدی بگی دیگه دخترکم فسقلم داره بزرگ میشه هر چی بهت میگیم تکرار میکنی😘😘😘😘 انقدر زیاد شدن که نمیدونم کدومشونو بگم: اعداد رو که تا 10 میشماری،10 ،20،تا 100.Abc......تا z. کارتهاتم قشنگ میگی. دوست دارم :دوست عاشقتم:عاشق مامانی رو چندتا دوست داری:10 تا عشقم هروز که میگذره دوست داشتنی تر م...
20 آبان 1393

بدون عنوان

عزیز دلم امروز 16 ام آبانه و دوشنبه تقریبا یه 3 روزی میشه که می می نخوردی جیگر مامان ,شبها با می می بازی میکنی و بوسش میکنی و ای میگذاریش رولبهای کوچولوت تا خوابت ببره, یه حس آرامشی میکنی که می‌بینیش عزیزکم, تازه میگی دوتا یعنی دوتاشو در بیار قربونت دختر خوبم بشم,عزیزمی , امشب که داشتم جاتون عوض میکردم یاد نوزادیهات افتادم, اون موقع ها همش استرس داشتم نکنه یکهو پی پی کنی, آخه یکی دو بار حین تعویض یکهو خرابکاری کردی اساسی  رو تختیو. .... ...
16 آبان 1393
1